|
|
|
چیزی جز بودنت نمی خواهم، باور کن
|
|
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
کاش امشب کنارم بودی ...
|
|
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
تو فقط ارزو کن
قاصدک کارش را بلد است...
|
|
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
قدره بعضی بدبختی ها رو باید دونست
خیلی ارزشمند تر از خوشبختیه کاذبه!
|
|
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
دیروز اومده بود دیدنم
با یه شاخه گل سرخ
و همون لبخندی که همیشه آرزوشو داشتم
گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده
ولی من فقط نگاش کردم
وقتی رفت
سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود!
فکرشو بکنید !.........
|
|
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
تو بگو
تقصير من چيست؟
اين پاييز است كه نگاهم را زرد كرده...
|
|
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
عشق
را براي خدا بخواه،و الا وصل نميشود،تكه ميشود:
ع ش ق . . .
|
|
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
کوه با نخستین سنگها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
احمد شاملو
سیمای من .........................
فقط کاش میشد الان نگات می کردم ................
دوست دارم سرم و بذارم لای پاهام و زار زار گریه کنم ...
مرد که گریه نمیکنه !
|
|
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
جهانشاه میگفت:
"دم دمهای آمدن مشتی قربانعلی معنی خیلی چیزها برایت عوض میشود. یکمرتبه میبینی چیزی که سی سال یک قیافهای بوده حالا یک قیافهی دیگر شده، یک رنگ دیگر شده. کلید خیلی از رازهای این جهان دست مشتی قربانعلی است."
به مرگ میگفت مَشتی قربانعلی.
هیس/ محمدرضا کاتب
|
|
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
آیینه که تمام قد باشد ...
افتادن َت را هم به رُخ َ ت می کشد ...
.
|
|
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
خدا را حس میکنم
وقتی
چیزی
مانع رسیدن من به تو می شود...
|
|
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
معنای زنده بودن من با تو بودن است.
نزدیک دور
سیر گرسنه
رها اسیر
دلتنگ شاد
ان لحظه ای که بی تو سر اید مرا.... مباد !!!
|
|
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
دروغ می گویند
خواستن ،همیشه توانستن نیست
گاهی فقط،
داغ بزرگی است
که تا ابد بر دلت می ماند
آهای با توام (( سیمای من ))داغ به جگرم نذاری ها امان از دل عاشق
|
|
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
نه رازش می توانم گفت با کس
نه کس را می توانم دید با وی
>این شرح حال عاشقاییه که ...
|
|
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
من و خدا هر روز فراموش می کنیم
من لطفش را و او نافرمانیم را . . .
ای خداجون ......
|
|
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
قدم به قدم...
تنهایی،
رد موزون پاهایی است
که با هم می روند
و هیچ وقت همدیگر را لگد نمی کنند
یه خبری ام نمیشه دلمون و خوش کنیم آخه با مرام چقد دلت از سنگه
|
|
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
مهمان
هزار بار استکانت یخ کرده
و من هنوز،
در انتظارآمدنت،
چای دم می کنم
|
|
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
نوبرانه
گیلاس یا انار،
چه فرقی می کند
تا تو نیایی
طعم دهان من عوض نمی شود
|
|
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
خودآزاری....
اشک هایم ،
بی دلیل شور نیستند
بی تو بر زخم دلم نمک می ریزم
اه ، یه خبری ، یه چیزی مردم از این بی خبری
|
|
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
مراقب یک ها باشید
گاهی با یک قطره ،
لیوانی لبریز می شود
گاهی به یک تلنگر ،
بهمنی می ریزد
و گاهی
با یک کلمه ،
انسان نابود می شود
مواظب باش نابودم نکنی ...........................
|
|
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
خماری
چشمهای گود افتاده،
رنگ زرد،
تمام وجودم درد می کند
کی به آغوش تو معتاد شدم؟
|
|
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
دریغ
روز به آفتاب
گیاه به آب
و من،
به نوازش تو محتاجیم
|
|
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
جاده های بی پایان
پاهای خسته
مرا ببخشید "کفش های بی جان"
چاره چیست...؟
در جستجوی یارتردید غلط است
تعجیل باید...
عاشق شدم ...................
|
|
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
این همه که میروی
به کجا میرسی...
گاهی هم بیا!
|
|
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
همراه با شرم بخوانید:
یکی رو هم ندارم که وقتی گریه می کنم بیاد ارومم کنه!
یا حداقل بزنگم بهش و با شنیدنه صداش و خنده هاش اروم شم!
پس سعی می کنم گریه نکنم!
>همون بهتر که ندارم... تو این هیری بیری درس،حوصله اقا بالاسر ندارم!
|
|
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
صدایم کن
حتی با "هوی"
>گدایی محبت تا چه حد!
>قیافه ی من شبیه عاشقاس؟امروز یه نفر بهم گفت: بعضیا عاشقن و لو نمیدن...
|
|
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
بی خیال
خانه ما(خانه ای که حال ندارد)
هیچ کسی غیر ضدّ حال ندارد
چهرۀ بازیگران ِ هند گریم است
جزتو کسی،زلف وخطّ وخال ندارد
با گل ِ رویت، گلم زدی ونگفتی
این تن ِ پیر،حال فوتبال ندارد؟
دوخته ام چشم را به چشم تو با نخ
نخ که بجز دیدنت ، کمال ندارد
کاش چو ماهی، میان تنگ ، بمیرم
تنگ ولی ،جای ِ بچٌه وال، ندارد
کاش، که مخلوط با نگا ه تو... اما !
چشم تو مخلوط کن ؟ ! ... بی خیال...
ندارد...
|
|
نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
براي خنديدن
هنوز راههاي زيادي پيدا ميشود
ميتواني جلوي آينه بايستي و
براي خودت شكلك دربياوري
(اين كار فقط يكبار خندهدار است)
ميتواني بنشيني و
حماقتهاي زندگيات را
يكي يكي پيش رو بگذاري و بشماري
(اين خندههاي بيشماري را در پي خواهد داشت
اگرچه كمي تلخ)
يا اگر هيچيك ميسر نشد
بيدليل بلند شو بلند
قاه قاه بخند
(قهقهههاي هيستريك هم
گاهي گرهي را باز ميكنند
بگذار بگويند ديوانهاي
وقتيكه ديوانگي
تنها مجالِ توست براي خنديدن)
اگر باز نشد
روي ميز
دستهايت را به هم حلقه كن
پيشانيت را روي انگشتهاي درهم فرورفتهات بگذار
و زار زار گريه كن
آنقدر گريه كن
تا گريهها تمام شوند
حتماً ديگر در تو جايي باز خواهد شد
براي يك لبخند
|
|
نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
|
زندگي بيخودي
بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود بیخودی حرص زدیم سهممان کم
نشود ما خدارا با خود سر دعوا بردیم وقسمها خوردیم ما به
هم بد کردیم ما به هم بد گفتیم ما حقیقت ها را زیر پا له
کردیم و چه قدر حظ بردیم که زرنگی کردیم روی هر حادثه ای
حرفی از پول زدیم از شما میپرسم ما که را گول زدیم
(دکتر شریعتی
|
|
نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|
|
|
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم ای دو صد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم مرحوم حسین پناهی
|
|
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط حسینی
|
|
|